عرفان قانعی فرد
این نوشته قدیمی ؛ تقدیم است به عزیز مامله
غروب روز پنجشنبه 8 آذر 1380 بود، شهر اسلو – نروژ . صدايي آشنا از
پشت پنجرهميآيد، صدايي كه كردهاي خستهاي چو من سالهاست با آن
آرميدهاند،به داخل اتاق رفتم چهرهاي صميمي با چشماني پر نفوذ و
موهاي مجعدگندمي... هنرمند مشهور موسيقي و آواز كُرد بود، كسي كه
سالهاستهمچو خورشيدي تابنده و فروزان در آسمان رفيع موسيقي
كُردميدرخشد و شمع محفل هنرمندان آن ديار است؛ اما گويي غبار غربت
برلوح دل و جانش نشسته است و تنها ياد وطن سياه و رنجور، خاطرش
رازنده نگاه داشته. و اين روز تاريخي با كمك فريدون عليخاني،
دوستارجمندم در كميته فرهنگي كردها در اسلو خاطرهانگيز شد،
اسعدسراجالديني، پروين مشيروزيري و خليل رشيديان هم به ميهماني
سادهمن آمده بودند. نميدانم چرا دوست داشتم براي خالقي، با
هزينهشخصي و لطف دوستان، در مراسم بزرگداشت او پيشقدم باشم
(هرچندروز دوشنبه 16 مهر 1375 هم با علاقه و عشق براي محمد قاضي
فقيد،در دانشگاه كردستان چنين كردم) اما گويي به خاطر لطفها و
تماسهايمكرر و تلفني خالقي با من در ايام غربت بود كه به
استقامتم واداشت. ازخوشحالي در پوست خود نميگنجيدم!
با ادب و احترام از همه هنرمندان كُرد ياد ميكند از "شهرام
ناظري،كيخسرو پورناظري، جمشيد و جليل عندليبي، مجتبي ميرزاده،
بهرامساعد، صديق تعريف، حسين و حسن يوسف زماني، سعيد
فرجپوري،اسماعيل صابور، حسن كامكار و فرزندانش، عباس كمندي،
علاالدينباباشهابي، عزيز شارخ، و..."؛ هنرمنداني در سطحها و
جايگاهايمختلف حرفهاي، با شهرتها و اسمهايي متفاوت؛ اما همه را
هنرمندميداند، با حسن نيت و نظر التفات از همگان نام ميبرد، انگار
كه كسي رااز ياد نبرده است حتي كساني كه هنوز در آغاز راهند، و
دوست ميداردكه هنرمندان كُرد قدر جايگاه و منزلت خود را بدانند و با
غرور و نخوت وآزردگي بر عيبها انگشت ننهند و همديگر را به شدت و
اعتلا سوقدهند، زيرا كه با شماتت و عيبجويي هنر را ميانهاي
نيست.از اين وسعت نظر و تواضع گفتارش سخت شيفته شدم، اما در
يادمسخنان بسياري از كساني، كه او چنين نام ميبرد، تداعي ميشد
كهچگونه گاهي خودمحورانه و عاجزانه از رقيب گلهمند بودند و از
معايبهمديگر داد سخن برميآوردند و هيچگاه كسي را جز خود
نميپذيرفتندو آنگاه بود كه فهميدم. «آن كس كه پخته شد مي چون
ارغوان گرفت».
كُردها با نام هنرمند نامدار و ستاره تابناك آواز كرد «مظهر خالقي»
تنهايادگار بازماندة ادبيات و فولكلور قديم كردستان نيك آشنايند. اما
اوسالهاست در كنج عزلت نشسته است. و حال متأسفانه اين
استادبرجسته از گنجينة گران بهاي قريحهاش كمتر هديهاي به جهان
فرهنگ ودنياي موسيقي و آواز كردستان تقديم كرده است و متأسفانه ما
كُردها بهقول مولانا "مرده پرستيم" و با بيمهري قدر خويشتن ندانيم
و بعد از مرگشخص دربارهاش سخنها ميگوييم.، در حاليكه هنگام بحث
از موسيقيكردي در بارة هنر و قريحة اين استاد مسلم آواز چه
گفتههايي كه ذكرميشود. حال به بررسي مظهر خالقي از چند بعد
ميپردازم و بامحمدرضا شجريان مقايسه ميكنم.يكي از مهمترين عوامل
شور و علاقة مردم كُرد به سمت موسيقي وآواز اصيل كردي شايد بتوان
گفت وجود بزرگاني صاحب سبك چونسيد علي اصغر كردستاني، حسن زيرك،
محمد مامله، عارف جزراوي،صالح ديلان.. بود كه در آن ميان مظهر
خالقي با خوشه چيني از محضر ومكتب ادبيات غني و فولكلور بينظير
موسيقي كُردي از مقام و جايگاهويژهاي برخوردار شد.
با استعداد و پشتكار به فراگيري سبكهاي آواز گذشته و معاصرپرداخت و
با عشق و شور اين انس و شيفتگي را پيگرانه ادامه دارد تا خوددرختي
تنومند شد و به شيوة دلنشين آوازي تسلط يافت. خالقي با تكيه
برنگرش حفظ اصالت اين راه را ادامه داد و تا اين لحظه همچنان بر
اينانديشه باقي مانده است و روند تكاملياش را پيموده است و
انديشه وافكار و نيز از محفل و محضر سنت اصيل و فرهنگ حاكم بر
فضايادبيات و هنر موسيقي استادانش نُضج گرفت و تحولها و
تطورهايموسيقيهاي ديگر او را متزلزل نساخت. همچو يگانه دوستش
محمدرضا شجريان، استاد مسلم آواز ايراني.بعد از آن حضور فعال و پر
تكاپويش در دهههاي 30 تا 50 در عرصهموسيقي كُردي نقش خودش را در
شناساندن ادبيات و فرهنگ كُردي بهنيكويي ايفا نمود، زيرا در راه
عقيده و آرمانش حتي در بحرانيتريندورانها نيزبه طور مستمر پيگير
ادامه دارد و 30 سال حضور چشمگير اودر عرصة موسيقي و ارائة بيش از
170 آواز و تصنيف، روشن و ملموساست. در ميان چندين ميليون عاشق
شيفتة آواز كردي، به همين علت نهتنها از لحاظ تنوع سبكي و
حرفهاي كم نظير، از كمكارترين، اما موفقترينچهرههاي موسيقي
ايران به شمار ميرود.حتي گاهي سبك و سياق آوازش را مانند شجريان
ميدانند. و مانند اوآثارش را در چهارچوب معين محدود نكرد و انواع
گوناگون سبك دراجراها و دستگاههاو گوشههاي مختلف در ميان
كاستهايش وجود دارد.افسوس كه سالهاست در كنسرت و صحنة عمومي ظاهر
نشده است.اما هنوز هنگام آواز خواندن، نرمشانه اما ناآرام و پر
جوشش نگه در نگاهحاضران ميافكند، گاه به سازها خيره ميماند...
گويي گرهي در گلو داردو حسرتي در فرياد... از چه؟ از گزند و سرزنش
بيداد زمانه ياخوشدلي؟... هيجان و همهمهاي در پيغامش دارد. گاهي او
را فرديسياسي و سياست پيشه ميپندارند، خود او در اين باره ميگويد:
"قطعاً سياست از هنر جدا نيست، توسط هنر ميتوان پيام ورسالت خويش
را بازگو كرد، وقتي كه من در جريان بدبختي وسيهروزي جامعهام،
آوازي ميخوانم، نه اينكه بخواهم مرهم دلرنجيدگان باشم، هدفم
بازگو كردن شرح پريشاني و گرفتاريآنهاست، يا گاهي در جريان قيام و
عصيان مردم سرزمينم،تصنيفي را ميخوانم، به نوعي بيان روحيه
سلحشوري آنانستكه در هدف و آرمان خويش راسختر گام بردارند و
بگويم من بهعنوان يك هنرمند، از شما مردم جدا نيستم، نسبت به
حركتشما و انديشه شما عِرق دارم.
در جريان بمباران، جنگ، دربهدري، زنجير و زندان وبدبختيهاي مردمم
سالها سكوت كردم، رنج كشيدم،نميدانستم چه بكنم؟... خرما بر نخيل
و دست من كوتاه،... هركاري كه ميكرديم انگ سياسي يا
ناسيوناليستي به ماميچسباندند، و با اين مستمسك وسيلة آزار و اذيت
جامعةكردها را فراهم كرده بودند به همين خاطر به نشانة اعتراض
آوارةدنياي غربت شدم... از طرفي سرزمينم را ترك گفته بودم و
بهنوعي مرا اسطوره مقاومت ميناميدند كه سالهاست، براعتراضم
ماندهام و بنا به آن متعهد نميتوانستم باز گردمم، ازديگر سو
پژمرده بودم، كه چه ميتوانم بكنم؟ براي آن جوان كه باهزار اميد
و آرزو و در آغوش مادرش نشسته و زخم دل وجريحة فقر پدرش را نظاره
ميكند، چگونه آواز "لاي لاي"بخوانم. با چه نشاطي؟ با چه
اميدي؟...
وقتي كه آواز "لوي لوي... تا اژدهاي سيه بشنود پيامم
را"ميخواندم، منظورم از اژدها، حكام ظالم و خونريزي است كهبنا به
تاج و تخت سلطنت فاني خود چنين به مردم و جامعهكردها ظلم روا
داشتهاند و در آن شعر پيام و حس آزاديخواهيشاعر را بازگو كردم.
يا در آواز "باز ميگردم"، با تكرار شعر، منظورم خطاب بهنسل جوان
است، كه ديگر مانند نسلهاي قبل در برابر مشكلاتكمر خم نكند و سر
تعظيم به زور و ستم فرود نياورند، آوارهجنگل و كوهها نشوند، بلكه
با پايداري و مقاومت سخن ملتشرا بپروراند و به گوش همگان برسانند،
كه در اين حالت، ترك وكرد و بلوچ و لر و فارس اهميت ندارد، بلكه
انسانيت و شرافتانساني آن افراد جامعه مهم است. و الان سالهاست
كه احساسميكنم چگونه پيامي را به اين نسل پرتكاپو برسانم...
باور كنيدشب و روزم در اين دنياي بيرحم و شفقت غربت، اين
نكتهشده است." در پاسخش تنها ياد شعر سيمين بهبهاني افتادم:كه
چي؟ كه بمانم دويست سال، به ظلم و تباهي نظر كنم / كه هي همه
روزم به شب رسد، كه هي همه شب را سحر كنم / كجا؟ به خيابان
ناكجا؛ ميان فساد و جمود و دود / كه در غم هر بود يا نبود ز دست ستم
شكوه سر كنم! / اگر چه مرا خواندهايد باز، ولي همه ياران به
محنتند / گذارمشان در بلاي سخت؟ كه چي؟ كه نشاطي دگر كنم
* * *
ميتوان مظهر خالقي را هنرمندي آزاد ناميد، زيرا هيچگاه مردمميهن
خود را از ياد نبرده و خود را از بطن زندگي آنها و حوادث زمانه
بركنار ندانسته هر چند سالهاست گرد و غبار غربت بر سر و رويش
نشستهاست. هنرمندي دلسوخته و روشن راي كه بساط ثناگويي و ريا را
تا بهحال نگسترانيده. بلكه با درك شرايط و حال و هواي جامعهاش
به نوعيآگاهانه سخن گفتن از پيام مردم و موضع جامعهاش را با
نوعي سكوتتعمدي پيشه مكتب و مرام خود ساخته و خود ميگويد كه آواز
پيام دلمردمان است و هنرمند در ميان جامعهاش معني و مفهوم
مييابد. حال درغربت است و دلم به كار نميرود و همراهي خالقي با
چند نسل و حضوربيپروا و بيطرفانه اما صادقانهاش موجب شد تا به
مثابه هنرمنديروشنفكر و خادم شهرت يابد. او را به عنوان پرچمدار
اشعار اجتماعي وادبي بشناسي، اشعاري كه مضمونشان عشق پاك، آزادي
و ستيز با ظلم واستبداد است. البته بينش نوانديشانه و آزادمنشانه
خالقي بهرهمند شدن ازچهرههاي شاخص و چيرهدست فرهنگ و ادبيات
كردستان است و او نيزدر پيجويي اين انديشه و عقيده هوشيار و كوشا
بود، سالها چون عاشقيراستين و وارسته با معشوقش نرد عشق باخت و
سخاوتمندانه جلوة جليلحسنات فرهنگ و ادب كردستان را شناساند و
نماياند و سراسرزندگياش را تا اين لحظه بر اين تعهد فدا كرده است.
و اگر حال خاموشمانده ليكن به شيوة استادي و غايب شيوايي، پيام
و هنرش را به نسلهابازگفته.
متأسفانه آنچنان كه ميبايست، تا به حال تجليلش نكردهايم،
سكوتيتعمدي و امتناع ورزيدني در عين فرو نهادن رسم مروت؛ به
راستي جايبسي افسوس و دريغ، درد، كه در حق پير آواز كُرد- كه چند
دهه عمرشرا صادقانه خدمت كرده - چنين رفتاري صورت گيرد؛ هر
چندشخصيت، آثار و افكارش را نميتوان مستور نمود، و انديشه و
مرتبتهنري اين رادمرد بزرگ براي همگان شناخته شده است. او
مجاهدتيعظيم ورزيده تا درهاي انديشه آزاديخواهي را حفظ كند و
اصالتفرهنگي را بر روي چند نسل جامعهاش بگشايد؛ همتي كه
محصولسلوك عاشقي است. براستي خالقي سرمايه هنر آواز موسيقي
كردياست و از مايههاي افتخار ادب و فرهنگ كُرد. اميد است كه
عمرشهمچو نوح بپايد و باز هم ناله سر دهد و نغمهاي بسُرايد.بار
نخست اشعاري را از هنرمند برجسته و ارجمند «حسين يوسفزماني» گرفتم،
كه جواني عاشق و دلپاك از كردستان عراق به نام «بوارنورهدين»
آنها را گردآوردي نموده بود، با اشتياق، اشعار را ديدم و درحسرت
نميدانستم چرا در اختيار همگان در ايران نيست؟!...پير آهنگساز، بيمار
و رنجور، در پاسخم به شعر زمستان مهدي اخوانثالث اشاره كرد و گفت:
...«ديگر در اين دور و زمانه كسي هنرمند راحمايتي نميكند. سلام ما
را هم پاسخ نميگويند، سرها در گريبان و كسيسربرنميآورد تا حتي با
اكراه ديدار ما ياران و ميهمانان سال و ماه مجلسعشرت و صفاي آنان
را پاسخ گويند، نگه جز پيش پاي خود نميبيند،انگار كه راه بس
تاريك و لغزان است! و سرماي زمستان زمانه سختسوزان و ابرهاي
آسمان تاريك با ديوارهاي بلند و حصارهاي كشيدهفرنگي پيرامون....
ديگر نميتوان بيرنگ و لوليوش كنان دست به سازيازيد، چون نفس
ديگر نه از گرمگاه سينه بيرون ميآيد، همه حسرت وكينه است... اگر
هم ما را به جايي فراخوانند و صباحي ما را ياد كنند آناهل سياست
قدرت طلبند و مدعي كه هنر و فرهنگ را براي رسيدن بهقدرت و اعمال
خود هدف ميكنند، فريبمان ميدهند و بعد از رسيدن، نهياد ما كمتر و
نه اسم ما برند، بلكه حقمان را نيز پايمال ميكنند... ديگر چهداري
چشم از مردمان كُرد و همشهريان دور يا نزديك، كه يا با اكراه آيند
ويا بيخبر از راه و رسم زمانه و خون و دلهاي ما، به بدناميمان
كشند وبسازند محملها؟! ديگر حقشناسي كدام؟!... انگار اين درِ زنگي
ديگرگشودني نيست، همه دلتنگ و رنجور شدهايم و از ساز مغبون ما هم
ديگرنمانده، جز نغمهاي ناجور!!
در اين دنياي مادي و سياهي، ديگر هنر غريبه است، حمايت وفداكاري
نيز هم... همگان دلمرده و بياعتنا شدهاند! و..." آن سخنانآميخته
به شعر خوان، در دلم رسوخ كرد و صبورانه شنيدم هم از او و هماز
ديگران؛ نميدانستم چگونه در حد وسع و توان ميتوان ياران را
ياديكرد و هنرشان را ياري نمود؟! شايد جمعآوري و تدوين مجدد اين
اثربهانهاي براي آغاز اين هدف باشد!... سالها پيش، محيط هنري
كردستانشاهد شاهكاريهاي زيبا از موسيقيدانان بزرگ كرد بود، البته
امروز نيزهست، شاهكارهايي زيبا، كه از زمان خلق آن تاكنون تأثيرات
ژرف وحيرتانگيز در فرهنگ و ادبيات كردستان و روحيه مردمان كرد
زبانداشته است. حتي كثيري از هنرمندان، ادبا و سرايندگان در آثار
خود از آنالهام گرفتهاند.افزون بر اين، روح والاي ساري و جاري در
اين آوازهاي فولكلور ودلنواز در رگهاي فرهنگ عاميانه جريان دارد و
به صورت نوعي ورد زبانيا آواز تك بيتي در حالات مختلف بروز
مينمايد.اما شاهكار صداي خالقي كه بر اساس اين فولكلور و
احساساتعميق و پرشور مبتني است، رنگ و بوي ديگري به آن ادبيات و
فولكلورغني دارد كه تا به حال در آهنگ سازي و موسيقي مرز و بوم
كردستانسابقه نداشته است.مظهر خالقي، اين هنرمند برجسته كرد كه
هم در موسيقي كلاسيك وپر شكوه فارسي كم نظير است و هم دل و جانش
با زير و بمها و گوشهها وپردههاي پرسوز و گداز و دلآويز موسيقي و
فرهنگ فخيم و متعالي اينگوشه از كره زمين آشناست، در آثار دلربا و
شورانگيزش نشان ميدهد كهروحش والا، زيبا و پر جوش و خروش است گر
چه سالهاست دور ازوطن به سر برده و در ديار غربت هفت شهر عشق را
در مينوردد، اماهمواره دلش بسان هنرمندي متعهد، در گرو وطن و فرهنگ
غني اين مرزو بوم سيهروز و پايمال شده تاريخ بوده است.
خالقي از غناي ادب و موسيقي كردستان جانش پرتلاطم است وپيوسته در
پي ابراز و ايجاد و ثبت حالات پرسوز و گداز و شوق درونيخويش
است.يكي از جلوههاي اين تب و تاب و جوش و خروش وجودي او
آثارياست از شاعران برجسته كرد، در مورد داستان پرشور دلدادگي
ودلبردگي شيرين و فرهاد و ديگر دختران و پسران است، كه مهر و شور
وسوز و گداز و جور و جفا و نيز فناي دوست را به كمك آهنگ سازانش
درقالب نغمات و ملوديهاي اصيل آفريده، بازسازي كرده و با
درهمآميختگي كلام و دكلمه ابياتي برگزيده از آن اثرهاي جاودان،
دست بهابتكاري بديع زد، كه بيترديد آغاز شيوهاي نوين در تعالي
موسيقي كرديو فرهنگ اين ديار به شمار ميرود. او راهي را ابداع
كرده است كهميتواند به خلق آثاري عظيم و پرشور در زمينه موسيقي
و هم در عرصهادبيات بينجامد. برخلاف روشهاي سنتي كه موسيقي با
آواز و يا نمايشبه صحنه ميآمد و ديگر جاي چنداني براي رشد و
نوآوري ندارد، حتي بااندكي اغراق ميتوان گفت، ابداع پرشكوه او
دريچهاي جديد براي عرصهفرهنگ و موسيقي كردستان به جهانيان باز
كرده است.تأثير زيباييها و غنا و شور و احساس آثار ادبي و سحر نوا و
تواناييقرائت خوانندة شيرين بيان و خوش لحن منظومه آهنگين
شاعران درلابلاي اجراي اركسترال ملوديهاي زيبا، پرشور و حال و
دلنشين اركستركردي بر جان و روح شنونده آن، نه تنها از آثار
مشابهي كه در اپراها وديگر اشكال موسيقي كلاسيك كه به وسيله
هنرپيشگان و نوازندگان وبازيگران زبردست اجرا ميگردد كمتر نيست
بلكه شور و شعفي مضاعفو ديگرگون در پي ميآورد. آهنگ و بيان به
نوعي جلوه ميكند كه شنوندههمه صحنهها را در كارگاه خيال خود
ميبيند و ميشنود و با قهرمانانداستان اشعار هم احساس ميشود. معاني
نهفته در اين اثر برجسته، دراجراهاي يوسفزماني و ميرزاده به اوج
خود ميرسد. هم آهنگي و توازنموسيقي و شعر و نيز طنين اصوات سازها و
صداي دلنشين گوينده اشعاربه حدي است كه از يك طرف هر كدام به
تنهايي روح بلند نهفته درداستان را به گوش جان شنونده نزديك و
قابل لمس مينمايند و درون رابه جولان در ميآورند و از طرف ديگر هر
كدام مكمل يكديگر گشته وتأثير اين اركستر كم عمر را صد چندان
ميكنند. به راستي كه اين آثار رابتوان به عنوان نمونه بارزي از
گفت و گوي فرهنگها و تنوع و چند گونگيپديدهها و امكان هماهنگي و
وحدت آنها به حساب آورد.
ملوديها از يك سو جنب و جوش حيات آدمي، پستي و بلنديها واندوه و
شاديها را نمايشگرند و از طرف ديگر گذرا بودن زندگي و سيرمستمر،
تاريخ مردمان كرد از مرحلهاي به مرحله ديگر را نشان ميدهند.به
راستي كه منظومههاي شاعران كرد نماد تلاش انسان به سوي
خويشتنخويش است و اني آثار با صداي خالقي به خوبي حق اين مطلب
را اداكرده است. با توجه به اين معناست كه داستان پس از آهنگهاي
دلنشين وروحنواز با وصف زيباييهاي دلبر و معشوق يا راوي زجر كشيده
آغازميشود و اين اوصاف، شنونده را واله و شيدا ميگرداند. انسان
طالبزيباييها و شيرينيهاي زندگي است و اگر داراي فطرتي سالم
باشد،مستمراً مطلوب او فراتر ميرود و از وسلي به وصلي والاتر
ميشتابد.پرواضح است كه بشر گرچه ميل به حفظ مطلوبهاي مورد
علاقهاشدارد ولي تعالي تمنيات و اميال او در صورتي ميسر است كه
فراتر رفتن وفنا شدن را پيوسته مد نظر داشته باشد. آرشههاي سازهاي
زهي با همآوايي باسها بعد از مرگ و فناي آن روزگاران خوشي
مردمان رنجور وزجركشيده كردستان، سوز دل سر ميدهند، ميگدازند و
ميگدازانند ودر عين حال آورنده اين بشارتند كه ميتوان خليلوار از
آتش نمرودياننهفته در جان و دل جان به در برد و مطمئن بود كه
مظهر لطف ازلي پويندهو جوينده راه كمال را سالم و پيروز در مسير
رهايي از آتش نفس به سويخود ميكشاند. گاه آهنگهاي عارفانه و
صداي پرسوزش همه را به حضوردر اين سوز و گداز رهاييبخش و آمادگي
براي گريستن به احوال خويشفرا ميخواند. كسي جز خود كردها به حال
خود اين چنين زار نتوانندگريست.» كه كجاست آن روزگاران؟! كه
اخوان ثالث ميگفت:
«هان كجاست؟ پايتخت اين دژ آئين قرن پرآشوب / قرن شكلك چهر/ قرن
خونآشام / قرن وحشتناكتر پيام... / هان كجاست؟ / پايتخت
اينبيآزرم و بيآئين قرن / كاندر آن بيگونهاي مهلت / هر شكوفه
تازه روبازيچه باد است... / هان كجاست؟ پايتخت قرن / ما براي فتح
ميآئيم / تاكه هيچستانش بگشائيم...» و بنا به اين حسنها بود، كه
از دوران كودكي به صداي خالقي عشقميورزيدم و با صداي شجريان
صبوري مييافتم؛ تا آنكه پس از چند سالفرصت ديدار هردو فراهم شد و
هر چند رشته و تحصيل و حرفهامموسيقي نيست، اما حاصل آن همنشيني
را، صادقانه و عاشقانه، بازگوكردم، هرچند رابطه عاشقانه و صادقانه
مرا با هردو - حسودان اغيار ومدعيان كينهتوز که متاسفانه کرد اند -
بهم زدند و فتنهها كردند، و دیگر خالقی را ندیدم ! گرچه از دهن بینی اش
رنجیدم ؛ اما جامعه عاقبت بعد از گذشتزمان، قضاوت درست را خواهد
كرد.
نگاهي به تأثير آثار و جايگاه مظهر خالقي در قیاس با محمدرضاشجريان
پيداست كه فعاليت چشمگير و انديشه و مرتبت اين دوشخصيت هنري را در
موسيقي و ادبيات معاصر نميتوان پنهانكرد. و حال به بهانه انتشار
كتاب «كاروان مهر» اين مقاله در چندبعد به نقد و بررسي وجههاي
تشابه و جايگاه دو استاد مسلمآواز ايران «محمدرضا شجريان» و «مظهر
خالقي» آواز فولكلوركردي ـ در انديشه حاكم بر فضايي جامعه معاصر
ايرانميپردازد.درباره شجريان و خالقي و جايگاه آنان در موسيقي
ايران،نيازي به شرح و سخن اضافي نيست و حتي ضرورت هرگونهتمجيدي
را نفي ميسازد. حضور فعال و پرتكاپوي شجريان دردهه 40 تا 70 در
عرصه موسيقي ايران غيرقابل انكار است ونقش خود را در شناساندن
ادبيات و فرهنگ ايران به نيكويي ايفانمود و خالقي نيز با ايده
نوانديشانه و ابتكار خود توانست درساخت و صورت ادبيات و موسيقي
كردستان تغيير بنيادي برجاي بگذارد و حاصل 45 سال فعاليت مستمر
هنري او در رشدو اعتلاي موسيقي فولكلور تصانيف و آوازهايي است
كهگنجينه غني موسيقي و فولكلور ادبيات كهن كردستان را تشكيلداده
و شجريان، هنرمندي پرتوان و پيگير، صدها آوازخاطرهانگيز از پرشورترين
ترانهها و قطعات اجرا نموده است.اين وجه تشابه شجريان و خالقي و
حضور چشمگير آنان،حتي در بحرانيترين دورانها، روشن و ملموس است؛
به همينعلت هر دو از لحاظ تنوع سبكي و حرفهاي كمنظير و
ازپركارترين و موفقترين چهرههاي موسيقي ايران به شمارميروند.
حتي گاهي سبك و سياق آواز آنان را مانند هم، اما بهدو زبان
مختلف، ميدانند.هر دو آثارشان را در چارچوب معين محدود نكردند و
انواعگوناگون سبكها در اجراها و دستگاههاي مختلف گواه اينمدعاست.
شنيدن صداي دلنشين خالقي، دل و جان هرشنوندهاي را ميربايد و ذهن
شخص چون پروانهاي سبكبال بهحركت و سيري دلپذير در خاطرات كهن در
ميآيد، از صدايپايكوبي گروهي نوباوگان دلداده در چمنهاي سرسبز و
خرمكردستان، رقص حماسي مردان غيور در پيچوخم شاخساران،دستمال
دستان زنان و دختران پرشور در ايامي نه چندان دور...تا محفل
عروسيها و حجلهگاه عاشقانه پاكدل و هيهي چوپانفرودست كوه گرد و
زن شيردوش رنجور و برزگر مظلومدشتها؛ شنيدن آن ترانهها همه اين
صحنهها را در برابر ذهنمجسم ميكند.شجريان نيز با صحنهپردازي
مشابه، همه را به گذشته فراميخواند و به گوشه و كنار وطن
ميكشاند، به گستره دشتهايفراخ و خرم، آسمان آبي و ابر سفيد و
كوههاي سرسبز و رقصگلها با نسيم صبحگاهي بهار كه جاي عشق و
دلدادگي بود،روزگاري كه؛ همگان آسوده و فارغ از غم ايام در كنار
هم،همدوش و همخانه بودند. شنيدن آواز شجريان، همه شور وحال و
احساس لطيف است.تحرير دلفريب شجريان و ترانههاي شورانگيز خالقي،
هركدام به گونهاي ادبيات غني و فراموش شده را در
خاطرههايمردمان اين ديار زنده ميكنند و ايشان را با شاديهاي از
ياد رفتهپيوندي دگر ميدهند؛ مردماني كه با شنيدن ترانهها و
تصنيفها،با ياد روزگاران گذشته و سالهاي دور به شور عشق و
صفايزندگي آينده ميانديشند.
شجريان، خسته از كهولت و خالقي مانده در اندوه غربت،اما گويي
آينه بيزنگار و چهره راستين مهر و انس با هنر را از يادنبردهاند و
همچنان به خلق آثار غني ميپردازند تا آوازشان را بااصالت
روحآميزند و به آن مقامي جاودانه دهند و بدون هيچانتظار و پاداشي،
نثار ياران مشتاق كنند.شايد بتوان گفت كه مهمترين عامل شور و
علاقه مردم بهموسيقي و آواز اصيل وجود بزرگاني صاحب سبك و
انديشمنداست كه در آن ميان خالقي و شجريان گرچه با خوشهچيني
ازسنت و مكتب فرهنگي و فضاي ادبيات غني و فولكلور روندتكامليشان
را پيمودهاند، اما هنوز با عشق و شور و تكيه برنگرش حفظ اصالت، و
آزادمنشي، اين انس و شيفتگي راپيگيرانه ادامه ميدهند و همچنان بر
اين انديشه و تعهد ماندهاند.تا در برابر قضاوت همگان، پيام و
هنرشان را براي نسلها بازگوكنند. از نظر محتوا و پيام، خالقي و
شجريان در آوازهايشاناشعار را در عين اختيار و ابتكار و قريحه فطري
برميگزينند و باذوق عيان و خلاقيت خويش زمزمه ميكنند؛ اشعاري
كهمضمونشان عشق پاك، آزادي و ستيز با سياهي است، ازشاعراني كه در
فضاي پريشان ذهني به درون جامعه خويشنگريسته و گاه به حال
نيرنگ زمانه گريستهاند تا دگرباره غلغلهعشق و آزادي در زندگي را
در باورها زنده كنند و انتخاب نيكويياشعار آواز، شنونده را به تأمل
و درنگي ـ ولو كوتاه ـ در تصويرانديشههاي شاعران وا ميدارد. ترديدي
نيست موفقيت شجرياندر خيل عظيم شنوندگانش و خالقي در ميان مردمان
كرد زبان؛مرهون تغيير دوران تاريخي ملت ماست و نيز انطباق انتشار
آثارايشان با وقايع مختلف در برهههاي تاريخ معاصر ما كه جامعهدر
نشيب و فراز و اوج و غليان بود و سوق يافتن به معنويتگريزناپذير؛ و
در اين حالت بانگ آواز ايشان، به پيغامي مملو ازهيجان و همهمه
تبديل ميگردد، كه رسالت پيام و فراخنايانديشه اشعار نكتهها و
گفتهها دارد.اشعاري كه پرده مهر را بر روي پندار ميگشايد تا ذرهاي
ازآفتاب عشق بيدار و آزادي را حس گردد و همگان را از خوف وخيال
برهاند و در باورها تمركز و اراده رشد را زنده كند و گاهاشك شوقي به
چشمان آورد...
آواز خالقي و شجريان زمزمه راه درياست، دريايي از عقيده،خاطره و
مرام، دريايي از عصيان، نو جستن، رهايي و درياييآكنده از شور و
نشاط و زيبايي...شجريان و خالقي را ميتوان هنرمنداني متعهد ناميد؛
زيراهيچگاه مردم ميهن خود را از ياد نبرده و خود را از بطن
زندگيآنها و حوادث زمانه بركنار ندانستهاند، چون هنرمند در
ميانجامعهاش معني و مفهوم مييابد. هنرمنداني دلسوخته وروشنرأي
كه بساط ثانگويي و ريا را نگسترانيدهاند. بلكه با دركشرايط و حال
و هواي جامعه به نوعي آگاهانه سخن گفتن از نهادمردم جامعه را
مرام خود ساختهاند تا سروش برخاسته از نهادملت را بازگو كنند و اين
همتي است كه محصول سلوك عاشقيايشان است و افسوس و حسرتا كه
ياران ديار مردهپرستند وگويي قدر و مرتبت اين خنياگران نگارستان
هنر را ندانسته ونميدانند!...
زمستان 1380 - پاریس
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 7:24  توسط آسمان دیلی نیوز
|